تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نويسنده : مهدی ابوالحسنی
با سلام خدمت دوستان شاعر و هنرمندم آرزوی بهترین هارو براتون دارم

چند وقتی بود که میخواستم یه وبلاگ برای درج آثار خودم و دوستان نازنینم راه اندازی کنم اما راستش یا حال و حوصله نداشتم یا واقعا مشغله کاری نمیذاشت این کار رو انجام بدم

به هر حال هر جوری بود تصمیم خودم رو گرفتم و شد و چقدر الان خوشحالم که بالاخره بر تنبلی پیروز شدم

خواهش میکنم اگر به این وبلاگ سر زدید حتما نظرتون رو هم رک و پوستکنده بگید

مطمئنا با این کار خوشحال میشم

 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد            نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

 

 

برای افتتاح یه شعر سپید کوتاه میذارم امید که پسندیده آید

 

آشوب همیشه از لوله ی تفنگ نیست

تاریخ را از آخر که بخوانی

ورقهای زیادی را

چشمهای تو

به آشوب کشیده اند

(مهدی ابواحسنی)



برچسب‌ها: آشوب, سوگند
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نويسنده : مهدی ابوالحسنی

قسمتی از شعر بلند شناسنامه از مجموعه(حوض نقاشی سهراب چرا بی ماهی ست؟)

 

غروب بود،

وآسمان ابری

کلاغ­های خبرچین و گرگ ­ومیش هوا

در آستانه­ ی بادی غریب

به قیل و قال و هیاهو دهانشان پر بود.

پدر مشوش بود

و درد مادر بیچاره را

مچاله­ اش می­کرد

بتول – دختر همسایه –

صدای چق­ چق قیچی و ورد هایش را

به هم گره می­زد

که آل­ ها بپرند

که هر چه جن و پری بود از میان بروند

زمان برای پدر مثل کوه سنگین بود

و درد مادر بیچاره را

به انتهای غم­ انگیز زندگی می­برد

میان زوزه­ ی باد و

صدای چق چق قیچی و قار قار کلاغان

صدای گریه درآمد

همان صدایی که

شکوفه­ های بهار و

نهال­ های جوان خوب می­ شناسندش

همان صدایی که

بتول- دختر همسایه –  را به وجد آورد

که ورد و جادویش

چقدر در نفس آل­ ها موثر بود

برای لحظه­ ی کوتاهی

تمام غم ها مردند

صدای گریه گل خنده را به لب­ ها کاشت

صدای گریه پدر را به آسمان­ها برد

بلند شد و چه بی­ تاب

کتاب معجزه را برداشت

و روی صفحه­ ی آخر نوشت:

هزار و سیصد و پنجاه­ و پنج

غروب هفده مرداد!

تمام قصه همین بود

تمام قصه همین بود خاک آدم شد

گناه کرد و دو چشمش سیاه و مبهم شد

سری که درد نمی­ کرد دستمالش بست

همان غریبه که حالا خدای عالم شد

تمام قصه فقط یک دریچه شادی بود

و کودکی که در آغوش روز­ها گم شد

 

(مهدی ابواحسنی)



برچسب‌ها: غروب, کلاغ, آل, نهال
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | | نويسنده : مهدی ابوالحسنی

سوسک­ها

 

خورشید برای چه کسی طلوع می­کند؟

در جهانی که

سوسک­ها از در و دیوار آن بالا می­روند و

می­گویند:

می­خواهیم به آفتاب

رنگ دیگری بزنیم.

 

(مهدی ابواحسنی)



برچسب‌ها: سوسک, آفتاب